X
تبلیغات
گروه تاریخ شهرستان الیگودرز
تاريخ : چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1392 | 19:45 | نویسنده : صادقیان
گل های بهشت سایبانت مادر      یک دسته ستاره ارمغانت مادر

دیگر چه کسی چشم به راهم باشد          قربان نگاه مهربانت مادر

دلم را از غمت مادر شکستی                  تمام رشته ها از هم گسستی

یقین دارم که در باغ بهشتی                  کنار حضرت زهرا(س) نشستی



تاريخ : سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1392 | 9:39 | نویسنده : صادقیان
مادر به افتخار تو را یاد میکنیم          نام تو بود عزت و هم ابروی ما

گر در بهشت خدمت زهرا(س) نشسته ای             این افتخار مادر خوبم سزای توست



تاريخ : سه شنبه بیستم فروردین 1392 | 8:30 | نویسنده : صادقیان

    سال سوم متوسطه كليه رشته ها به استثنا علوم اساني و علوم و معارف اسلامي

كد 2/253
15 آبان 1391


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه بیستم فروردین 1392 | 8:21 | نویسنده : صادقیان
تاريخ : سه شنبه بیستم فروردین 1392 | 8:19 | نویسنده : صادقیان
        

  

جهان(1

سال دوم نظري رشته علوم انساني
كد 235/4

        


ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه یکم فروردین 1392 | 10:13 | نویسنده : صادقیان
انها بدی هیچکس را نمی خواهند.همانها که برای همه لبخند می زنند، همانها که برای همه هستند،

همانها که از درد دیگران درد می کشند، انها را باید همانند یک تابلوی نقاشی ساعتها تماشا کرد و از انها درس گرفت. افسوس عمرشان کوتاه است چرا که هر کسی از راه میرسد یا از انها سو استفاده  میکند یا به زمینشان میزند،و جالب انکه درس ساده نبودن به انها میدهد.

ادمهای ساده را دوست دارم                چون بوی ناب ادم میدهند 



تاريخ : دوشنبه بیست و سوم بهمن 1391 | 23:11 | نویسنده : صادقیان
پیرزن ایستاده بود توی صف. جوان خوش پوش پرسید:"مادر! آخرین نفر شمایید؟

پیرزن در حالیکه عینک ته استکانی‌اش را روی بینی جابجا می کرد گفت:"آره مادر جون!"
بعد دختر پشت سر پیرزن توی صف ایستاد...و همین مکالمه کوتاه بود که باعث شد دختر شروع کند به حرف زدن...
و اتفاقا چه حرف های قشنگی هم می زد. وقتی گفت که از بچگی خیلی دوست داشته یک مادر بزرگ داشته باشد، دیگر اشک توی چشم های پیرزن جمع شد. بعد بلورهای محرمانه کم کم صورتش را خیس کرد. یک لحظه فکر کرد اگر اجاقش کور نبود لابد الان عزیزی همسن و سال همین داشت.
توی همین فکر ها بود که شاطر با صدایی خراشیده و کشدار داد زد:"پخت آخره ها".
"پخت آخر" یعنی آنهایی که انتهای صف ایستاده اند بی خیال نان شوند.
پیرزن شروع کرد به صلوات فرستادن. صف چقدر کند جلو می رفت. یاد حاج آقا افتاد که الان حتما دست به سیاه و سپید نزده و نشسته کنار سفره تا مونسش با نان داغ از راه برسد.
پیرزن به پیشخوان که رسید و شاطر را با چهار قرص نان در دست دید که به سمتش می آید، دیگر خیالش راحت شد.
پیرزن تا آمد پانصد تومانی مچاله را بگذارد توی دست شاطر دید دیگر نانی در کار نیست.
شاطر انگار به سنگینی التماس اینجور نگاهها عادت داشت. خیلی راحت گفت:"تمام شد مادر، تمام".
بعد آرام و با وسواسی عجیب درب پیشخوان را بست.
پیرزن بغضش گرفته بود.
دخترک خوش تیپ، نان بدست، سر پیچ کوچه گم شد...

 

 


 



تاريخ : چهارشنبه چهارم بهمن 1391 | 22:15 | نویسنده : صادقیان
کنفوسیوس در این باره چنین گفته است:مرد بزرگ به خود سخت می گیردُُ ولی مرد کوچک به دیگران 

وبزرگی دیگر گفته است: وقتی سایه مردان کوچک در سرزمینی بزرگ میشود بدانید افتاب ان سرزمین   رو به تاریکی است. 



تاريخ : چهارشنبه بیست و دوم آذر 1391 | 9:3 | نویسنده : صادقیان
تاريخ : جمعه پنجم آبان 1391 | 22:46 | نویسنده : صادقیان
تاريخ : جمعه بیست و هشتم مهر 1391 | 21:56 | نویسنده : صادقیان
تاريخ : سه شنبه هجدهم مهر 1391 | 22:21 | نویسنده : صادقیان

 هر کس وارد ایران می شود اب و نانش دهید و از ایینش مپرسید

خبری به زیبایی این منظره: معلمان در طرح اکرام ۷۰٪بچه های یتیم را پوشش داده اند

پرداخت ماهی ۱۰ هزار تومان البته میتواند بیشتر هم باشد بستگی به توان فرد..... یا علی



تاريخ : شنبه یکم مهر 1391 | 17:52 | نویسنده : صادقیان
ماد- هخامنشیان- اشکانی- ساسانی.......................
 


ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه نهم شهریور 1391 | 13:31 | نویسنده : صادقیان
روزی اسکندر به حکیم بزرگ دیوزن برخورد کرد از او پرسید ای حکیم چه کنم تا در جنگی که در پیش دارم  پیروز شوم حکیم گفت:

پس از پیروزی چه خواهی کرد،اسکندر گفت:سراسر اسیا را فتح خواهم کرد باز از او پرسید سپس چه خواهی کردگفت:افریقا را فتح خواهم کرد باز پرسید؛سپس چه خواهی کردو اسکندر در جواب گفت:سراسر دنیا را تصرف خواهم کرد،دراین موقع حکیم پرسید وقتی همه دنیا را گرفتی چه خواهی کرد

اسکندر گفت:خواهم اسود ، حکیم به او گفت تو که هدفت اسودن است چرا هم اکنون نمی اسایی

تا این همه جنایت و کشتار نکنی

اینجا اسکندر ساکت شدو به حکیم گفت:از من چیزی بخواه

حکیم گفت:جلو تابش افتاب رابه من گرفته ای ،از اینجا برو تا افتاب مرا دریابد



تاريخ : جمعه بیست و سوم تیر 1391 | 22:55 | نویسنده : صادقیان

بخوانیم این جمله در گوش باد
چو ایران نباشد تن من مباد



تاريخ : پنجشنبه پانزدهم تیر 1391 | 14:45 | نویسنده : صادقیان


تاريخ : دوشنبه پنجم تیر 1391 | 12:19 | نویسنده : صادقیان
علی (ع)

ای مالک: ملک به کفر ماند  ولی به ظلم نه

سعدی:  در ولایات ظلم اندک بود هر کسی امد اندکی به ان افزود وحال دنیا چنین است.

ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود          نی نام زما ونی نشان خواهد بود

زاین پیش نبودیم و نبد هیچ خلل                    زاین پس چو نباشیم همان خواهد بود

عمر خیام     



تاريخ : پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 | 23:37 | نویسنده : صادقیان
روزی فردی به دادخواهی نزد کریم خان زند رفت وگفت : ای وکیل الرعایا این چه امنیتی است .در خواب بودم بیدار که شدم دزد مال التجاره ام را برده است .خان پاسخ داد چرا خوابیدی که دزد مالت را ببرد .

فرد درپا سخ او گفت : گمان میکردم تو بیداری



تاريخ : جمعه یکم اردیبهشت 1391 | 9:36 | نویسنده : صادقیان
دو قطره اب که به هم میرسند تشکیل یک قطره بزرگ می دهند

اما دو تکه سنگ هیچوقت با هم یکی نمی شوند٬ پس هر چه سخت تر باشیم٬ فهم دیگران برایمان مشکل تر میشود٬ و امکان بزر گتر شدنمان کمتر می شود.

اب در عین نرمی و لطافت بسیار لجوج و سخت کوش است٬ و برای رسیدن به مقصد تلاش می کند در حالیکه سنگ  پشت اولین مانع می ماند ٬ اما اب راه خود را به سمت دریا  می یابد .

در زندگی معنای واقعی را در گذشت باید جستجو کرد

گاهی لازم است کوتاه بیایی- گاهی لازم است چشمانت را ببندی- گاهی نگاهت را به سمتی ببر که نبینی - گاهی مجبور می شوی نادیده بگیری ٬ انگاه لذت بخشیدن را خواهی کشید .

از علی (ع) پرسیدن چرا جواب سلام ان دختر زیبا رو را ندادی ٬ در حالیکه پیامبر میداد.

او در جواب گفت: ترسیدم در ایمانم خللی وارد اید(سن ایشان در ان زمان۳۳سال بوده است)

 

 



تاريخ : شنبه دوازدهم فروردین 1391 | 23:49 | نویسنده : صادقیان
کاریکاتور های جالب و دیدنی و پرمعنا مهر ماه 91کاریکاتور های جالب و دیدنی و پرمعنا مهر ماه 91کاریکاتور های جالب و دیدنی و پرمعنا مهر ماه 91کاریکاتور های جالب و دیدنی و پرمعنا مهر ماه 91

تاريخ : یکشنبه شانزدهم بهمن 1390 | 19:54 | نویسنده : صادقیان
کنفوسیوس می گوید: اگر محصول یک ساله می خواهی گندم بکار  و اگر ده ساله میخواهی درخت مناسب است ولی اگر محصول صد ساله می خواهی انسان تربیت کن

امیر اسماعیل حاکم بغداد عمارتی میساخت

از بنای او چوبی بیرون زده بود استاد خواست او را ببرد او نگذاشت دلیل را پرسید : امیر گفت: بگذارید بماند شاید سر کسی را از این چوب بیاویزند.

چندی نگذشت سر خودش را از ان چوب اویختند.

از امیر اسماعیل سامانی پرسیدند: چرا دور بخارا دیوار نمی کشی در جواب گفت : دیوار خودم هستم 



تاريخ : چهارشنبه پنجم بهمن 1390 | 14:0 | نویسنده : صادقیان
مقیم لندن بود تعریف میکرد:

سوار ماشینی شدم پس از رسیدن به مقصد مرد راننده به من ۲۰ پنس اضافی پول برگرداند

چند ثانیه تردید کردم اضافه را به او برگردانم ُُولی بر نفس خود پیروز شدم و باقی پول را برگرداندم

راننده بسیار خوشحال شد و گفت:مدتی است تصمیم گرفته ام مسلمان شوم وقتی شما سوار شدید فکر کردم یک مسلمان را امتحان کنم حلا با خیال راحت مسلمان می شوم.

راننده مرا با دنیایی فکر ترک کرد و من از خدایم تشکر کردم  



تاريخ : پنجشنبه یکم دی 1390 | 23:49 | نویسنده : صادقیان
روزی گرگی از گردنه ای میگذشت بزی را روی قله کوه دید که به او دشنام میداد رو به بز کرد وگفت: ای حیوان بدبخت این تو نیستی که دشنام میدهی بلکه بلندی است که به من دشنام میدهد اگر راست میگویی پایین به نزد من ای و دشنام گوی.      

 

 

      



تاريخ : دوشنبه هفتم آذر 1390 | 18:34 | نویسنده : صادقیان
تاريخ : دوشنبه سی ام آبان 1390 | 20:35 | نویسنده : صادقیان
تاريخ : شنبه بیست و هشتم آبان 1390 | 21:47 | نویسنده : صادقیان
تاريخ : چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390 | 22:21 | نویسنده : صادقیان
سئوالات درس به درس تفکیک شده است.

 



ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه بیست و دوم آبان 1390 | 17:56 | نویسنده : صادقیان
        


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه دهم آبان 1390 | 11:38 | نویسنده : صادقیان
تاريخ : شنبه هفتم آبان 1390 | 8:2 | نویسنده : صادقیان
  • قالب بلاگفا
  • قالب میهن بلاگ